√ گفت: انتظار را باید از مادر بهروز یاد بگیریم...
√ از اون روزی که از بهروز خبری نداره ۲۳ سال می گذره، یعنی ۲۳ ساله منتظره...
√ با این که می دونه دیگه اسیری تو عراق وجود نداره، با این که براش مراسم ختم هم گرفتن، اما هنوز منتظره پسرشه...
√ توی این بیست و سه سال لب به کوفته نزده، آخه بهروزش کوفته دوست داشت...
√ هر آزاده ای که بر می گشت، عکسه بهروزش را بغل می کرد و می رفت سراغش، از بهروزش می پرسید...
√ تا قبل از گرفتن مراسم، حدودا بیست سال، با این که عاشق کربلا بود هیچ مسافرتی نرفت، می گفت: " اگه بهروزم بیاد، پشت در می مونه..."
√ هنوز که هنوزه، پنج شنبه ها می ره سر مزار خالی بهروزش..
√ می گفت: برا خدا که کاری نداره، شاید همین الآن بهروز پشت در باشه و زنگ بزنه...
√ اون منتظره، اینو می شه از برق امیدی که تو چشمهایش هست فهمید، اون منتظره، منتظر...
√ گفت: انتظار را باید از مادر بهروز ها یاد گرفت...
√ گفت: ما هم باید همین جوری منتظر مولایمان(عج) باشیم. باید تموم سال های انتظار را با امید منتظرش باشیم، باید کاری بکنیم که اون دوست داره، باید از اونایی که خبر دارند سراغش را بگیریم، باید همیشه و در همه حال منتظرش باشیم، هیچ وقت نباید برق امید چشمهامون خاموش بشه، باید منتظر باشیم...
خبرم رسیده امشب که نگار خواهی آمد سر من فدای راهی که سوار خواهی آمد
همه آهــوان صـحرا سر خـود نهاده بر کف بـه امید آن که روزی به شکار خواهی آمد

افسوس هر آنچه برده ام باختنی است بشـناخته ها تــــمام نشـناختنی است
برداشته ام هر آنچه بــــــایـد بگذاشت بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ

