حدودا دو هفته گذشت، از چی!؟ از نوشتن پست قبلی. خوب حالا مگه چی شده!؟ هیچی دیگه خبر نداری! بالاخره یکی پیدا شد(البته از اولشم پیدا بود!) که مرهمی بر دل عزیزترین عباس ها بذاره. کیا می گی؟ همونی که درد اونا را می دونه، همونی که هوای اونا را داره، همونی که دوستشون داره. خوب حالا چی کار کرده!؟ باز هم مثل همیشه ی جلوه ی دیگه ای از کرمش را به رخمون کشیده؛ می خواد بمون ثابت کنه که فقط خودم هستم که به دادتون می رسم؛ می خواد یادمون بیاره که اگه عزیز ترین عباس ها این روزها غریب ترین ها هستند اما هنوز او را دارند که به فریادشون برسه. خوب آخرش نگفتی چی کار کرده ها!؟ یادت هست تو پست قبلی لینکی را گذاشتم که خیبری ها می سوزند همچنان بدون دود؟ آره، آره. خوب حالا می گم یکی از این خیبری ها می سوخت! و الآن نزد کریم مهمونه! آره باز هم خدا به داد عباسمون رسید و این بار هم نگذاشت که بیش از این غریب بمونه! حاج ناصر هم خدایی شد…

ایام عزیز شعبانیه، خصوصا سالروز میلاد امام حسین(ع)، امام سجاد(ع) و حضرت عباس(ع) بر همه ی عاشقان اهل بیت مبارک باد. ان شاالله که عیدی ما در این روزها تعجیل در فرج مولایمان(عج) باشد.
با این که می دونم این روزا کسی وقت نداره! اما دوست دارم به بهانه ی میلاد حضرت عباس(ع) ی پست طولانی برای شاگردان مکتب عباس(ع) بنویسم، البته نه به طولانی بودن سرفه های نیمه شب یک جانباز شیمیایی. چند وقت پیش تلویزیون پرویز پرستویی را به یک برنامه ای برای بررسی آثارش دعوت کرده بود. حرف از سینما و فیلم و این جور چیزا بود و همه چیز عادی. در بین حرفاشون قسمت هایی از فیلم هاش را نشون می دادند و در مورد اون فیلم صحبت می کردند تا قسمت رسید به فیلم آژانس شیشه ای. حال و هوا عوض شد، اینو می شد حتی از اشکی که تو چشمای پرستویی حلقه زده بود هم فهمید. ی لحظه مجری پرسید حاج کاظم را دوستش دارید؟ و او گفت من همه ی حاج کاظم ها را خیلی دوست دارم. دیگه چشمش تاب و تحمل نداشت و اشکش بند نمی یومد. از غربت حاج کاظم های روزگار می گفت، از دل سوخته و خسته ی عباس ها. گفت و گفت و دل همه را خون کرد. اون شب از عباس هایی که هر روز می بینیم گفت، از دل خون اونا، از تنهایشون و از مشکلاتشون. اون شب کسی آروم نبود هر کس اون برنامه را می دید برای عباس های وطنش اشک ریخت. اون شب گذشت و بعد از چند وقت دوباره یاد اون شب افتادم. گفتم یعنی چند درصد از آدمایی که اون شب برنامه را دیدند بعد از اون قدمی برای عباس هامون(شایدم خودشون) بر داشتند!؟ ی نگاه به خودم کردم و تقریبا جوابم را گرفتم! شاید این رمز مکتب عباس(ع) است: فداکاری و ایثار در عین مظلومیت.

با این که می دونم وقت نداریم! اما اگه دوست داری برای لحظاتی هم که شده با دلت عباس های عزیزمان را یاری کنی بد نیست نگاهی به گوشه ای از غربتشان داشته باشی:
شمارش معکوس برای افول یک ستاره